سلامی دوباره...
سلاااا..م
باورم نمیشه که این همه مدت اپ نکردم حالا من سرم شلوغه نمیرسم سر بزنم مثلا مثلا مثلا دارم درس می خونم جون خودم
شمام نباید به من سر بزنید بی معرفتا منو یادتون رفت به این زودی
بابا من فقط چند ماه نبودم....
بیاین پیشم حالا کلی حرف دارم دفعه بعدی می گم چه اتفاقایی برام افتاده
همتونو دوست دارم بااااااای
+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت11:57توسط محیا |
+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت16:18توسط محیا |
وعشق....
عشق .بی نیازی از درد است
عشق. لبخند خداوند است به پندار های ادمی
عشق. توقف ساعت زندگی است
عشق. میهمان نا خوانده ی دل پاک است
عشق. سیلابی است ویرانگر:بی هیچ پرس و جو
عشق.عقد توست با راز های نهان
عشق. خاری است که به پا می رود و در دل ریشه می دواند.
عشق. خنده ی گل است بر لباس تنگ غنچه
عشق. اشنای از خود بیگانه است
عشق. نگریستن است با چشمان بسته
عشق.بازنشستگی عقل است
وبدانکه بیداری ما از عشق است وخواب مااز خرد
خودم نوشتم بچه ها قشنگه؟؟؟؟
+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت12:50توسط محیا |
کیک خدا
- کيك خدا
|
پسر کوچكي براي مادر بزرگش توضيح مي دهد که چگونه همه چيزها ايراد دارند : مدرسه، خانواده، دوستان و ... دراين هنگام مادربزرگ مشغول پختن کيك است، از پسر کوچولو مي پرسد که آيا کيك دوست دارد و پاسخ کوچولو البته مثبت است. - روغن چطور ؟ - نه ! - وحالا دو تا تخم مرغ. - نه ! مادربزرگ. - آرد چي؟ از آرد خوشت مي ياد ؟ از جوش شيرين چطور؟ - نه مادر بزرگ ! حالم از آنها به هم مي خورد. - بله ، همه اين چيزها بد به نظر مي رسند. اما وقتي به درستي با هم مخلوط شوند ، يك کيك خوشمزه درست مي شود. خداوند هم به همين ترتيب عمل ميكند .خيلي از اوقات تعجب مي کنيم که چرا خداوند بايد بگذارد ما چنين دوران سختي را بگذرانيم. اما او مي داند که وقتي همه اين سختي ها را به درستي در کنار هم قرار دهد، نتيجه هميشه خوب است ! ما تنها بايد به او اعتماد کنيم، در نهايت همه اين پيشامد ها با هم به يك نتيجه فوق العاده مي رسند.
|
+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت16:16توسط محیا |
پیر مرد وپسرک واکسی
پیرمرد و پسرک واکسی
|
پیرمرد هر بار که می خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد. پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند. روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدی! پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی شنید.
|
+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت15:59توسط محیا |
عمرا اگه اینا رو بدونی؟؟
1- توماس اديسون از تاريکي وحشت داشت .
2- صداي اردک اکو ندارد .
3- چشمهاي شتر مرغ از مغزش بزرگتر است.
4- مورچه ها نمي خوابند.
5- الفباي مردم هاوايي 12 حرف دارد.
6- کد کشور روسيه 007 است .
7- اگر سر سوسک را قطع کنند براي چند هفته زنده مي مينند.
8- ارتفاع برج ايفل در سرما و گرما بر اثر انقباض و انبساط 16 سانتي متر تغيير ميکند .
9- آدامس توسط يک فرمانده جنگي اختراع شد.
+نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت14:48توسط محیا |
فرشته ها
|
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتههاست و به کارهای آنها نگاه میکند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند، و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهای پرسید، شما چکار میکنید؟! فرشته در حالی که داشت نامهای را باز میکرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و آنها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند. مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان میفرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشتهای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! |

|
|
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر* |
+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت17:41توسط محیا |
کفش های....
کفشهای قرمز
|
دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمز بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود، در قلك كوچكش جمع مي كرد. آن روز صبح هم مثل هميشه، غرق در رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سفيد و تميز ديد كه در كنار آن هديه اي قرار داشت. دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!! چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس... او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان راه رفتن ندارد.
|
+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت17:27توسط محیا |
تنها
میگن بغض خودش بزرگترین اعتراضه...
اگه بشکنه دیگه اعتراضی نیست...
التماسه...!!
چقدر اشک ریختم...
چقدر خواهش کردم...
چقدر التماس کردم...
چقدر تمنا کردم...
چقدر خدا خدا کردم...
چقدر ساده و بی تفاوت گذشتی...
با خیال تو هنوزم
مثل هر روز و همیشه
هر شب حافظه ی من
پر تصویر تو میشه...
*این روزا با هر حرفی سریع ناراحت میشم و میزنم زیر گریه...
+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت20:17توسط محیا |
زن
مرا به خاطره گرمای دستانم دوست بدار نه داغی تنم
شیرینیه سخنانم را بخواه نه طعم لبانم
من زنم نه یک عروسک
ااین نوشته برا الهام جونه وبلاگ خوبی داره نوشته هایی مثل این ادرسشم تو پیوندهام هست
+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت15:30توسط محیا |