تبليغاتX
درد دلهای محیا

درد دلهای محیا

فرشته ها

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای  پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد،
گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند
و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟!
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! 

 فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت17:41توسط محیا |
کفش های....
 کفشهای قرمز

دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمز بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود، در قلك كوچكش جمع مي كرد. آن روز صبح هم مثل هميشه، غرق در رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد.
وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سفيد و تميز ديد كه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس... او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان راه رفتن ندارد.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت17:27توسط محیا |
من نیازی به محبت ندارم برا همیشه

خداحافظ دلم برا همتون تنگ میشه بهتون

سر میزنم اما اپ نمیکنم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت0:37توسط محیا |
شاید........
شاید دیگه اپ نکنم...........
+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت11:54توسط محیا |
تنها

میگن بغض خودش بزرگترین اعتراضه...

اگه بشکنه دیگه اعتراضی نیست...

التماسه...!!

 

 

چقدر اشک ریختم...

چقدر خواهش کردم...

چقدر التماس کردم...

چقدر تمنا کردم...

چقدر خدا خدا کردم...

 

چقدر ساده و بی تفاوت گذشتی...

 

 

 با خیال تو هنوزم

مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من

پر تصویر تو میشه...

 

 

*این روزا با هر حرفی سریع ناراحت میشم و میزنم زیر گریه...

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت20:17توسط محیا |
اخرش بعد از اون همه صحبت وگریه های جفتمون تصمیم گرفتیم تموم کنیم

سخته.....

تنها شدم حسابی.....

تنهای تنها.......

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت22:33توسط محیا |
زن
مرا به خاطره گرمای دستانم دوست بدار نه داغی تنم

شیرینیه سخنانم را بخواه نه طعم لبانم

من زنم نه یک عروسک

ااین نوشته برا الهام جونه وبلاگ خوبی داره نوشته هایی مثل این ادرسشم تو پیوندهام هست

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت15:30توسط محیا |
ایا می دانید؟؟
چرا روي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو، سه تا دبيليو مي‌گذارند؟ چون كار از محكم‌كاري عيب نمي‌كنه

 چرا مار نمي‌تواند به مسافرت برود؟ چون دست ندارد كه براي خداحافظي تكان دهد

 براي قطع جريان برق چه بايد كرد؟ بايد قبض آن را پرداخت نكرد

 آخرين دنداني كه در دهان ديده مي‌شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعي

 چطور مي‌شود چهارنفر زير يك چتر به‌ايستند و خيس نشوند؟ وقتي هوا آفتابي باشد اين كار را انجام دهند

 اگر سر پرگار گيج برود چه مي‌كشد؟ بيضي

 اگر كسي قلبش ايستاده بود چه مي‌كنيد؟ برايش صندلي مي‌گذاريم

 چرا لك‌لك موقع خواب يك پايش را بالا مي‌گيرد؟ چون اگر هر دو را بگيرد، مي‌افتد

 چرا دود از دودكش بالا مي‌رود؟ چون ظاهرا چاره ديگري ندارد

 چرا دو دوتا مي‌شود پنج تا؟ چون علم پيشرفت كرده

 اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟ طلاق

 ناف يعني چه؟ ناف نمره صفري است كه طبيعت به شكم بي‌هنر داده است

 خط وسط قرص براي چيه؟ براي اينكه اگه با آب نرفت پايين با پيچ‌گوشتي بره

 چرا فيل از «سوراخ سوزن» رد نمي‌شه؟
براي اينكه ته دمش «گره» داره
+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت15:18توسط محیا |
سلام: خوب خوب خوب نه بزار اینطوری شروع کنم روزنامه روزنامه اخرین خبر: یه خبر با حال دارم وبلاگ این۷نفر راه اندازی شد خیلی با حاله خودت که بیای میفهمی منم عضوشم دومیه از چپ منم به قول دوستمون می خوایم بترکونیم اگه خواستید تبادل لینک کنیم اول شما بلینکید بعد به ما خبر بدید تا ما هم بلینکیم بجنبید تا عقب نمونید

منتظر استقبال گرمتونم

این هفت نفر

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت22:8توسط محیا |

آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.

 شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.


حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.


حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.


نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد
عشق چشم هايتان را کور نکند.

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت17:17توسط محیا |